نگاه سوم نگاهی بس روشن امّا پنهان فقط تو بدان
نگاه سوم نگاهی بس روشن امّا پنهان فقط تو بدان
کاش قلب ها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شدند♣

راه هاى ورود شيطان به دل

لازم است بدانى كه قلب همانند دژى است و شيطان دشمنى است كه قصد ورود به اين دژ و تسلط بر آن را دارد و هيچ كس نمى تواند دژ را از (ورود) دشمن نگاه دارد مگر آن كه از درهاى دژ و راه هاى ورودى و رخنه هايش ‍ پاسدارى كند تا دشمن وارد نشود و تنها كسى توان اين كار را دارد كه درهاى دژ را بشناسد. نگاهدارى دل از تبهكارى شيطان واجب است و بر هر بنده مكلفى لازم و مقدمه واجب است و دفع شيطان كه واجب است ممكن نيست مگر با شناخت راه هاى ورود آن (مقدمه واجب ). بنابراين شناخت راه هاى ورود شيطان نيز واجب مى شود و راه هاى ورود شيطان و درهاى آن صفات بنده است كه متعددند ولى ما به درهاى مهم آن اشاره مى كنيم آن راه هاى ورودى حكم دروازه هايى را دارد كه اگر لشكريان فراوان شيطان بخواهند وارد شوند گنجايش آنها را دارد

اه هاى ورود شيطان به دل

يكى از آن درهاى بزرگ حرص و حسد است . پس هرگاه بنده به چيزى حريص باشد حرص او را كر و كور مى كند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((اگر چيزى را دوست بدارى تو را كر و كور مى كند)). ( ) نور بصيرت همان است كه راه هاى ورود شيطان را مى شناسد، و چون پرده حرص يا حسد آن را بپوشاند نمى بيند و شيطان فرصت پيدا مى كند و در نظر شخص حريص تمام كارهايى كه او را به خواسته اش مى رساند نيكو جلوه مى دهد، اگر چه زشت و ناپسند باشند، روايت شده كه وقتى نوح عليه السّلام بر روى دريا حركت مى كرد و در كشتى از هر جاندارى دو جفت برد، چنان كه از طرف خدا ماءمور شده بود در كشتى پيرمردى را ديد كه او را نمى شناخت . پس به او گفت : چه چيز انگيزه ورودت شد؟ گفت وارد شدم كه دلهاى يارانت را در اختيار گيرم تا دلهايشان با من و بدنهايشان با تو باشد، نوح عليه السّلام گفت : اى دشمن خدا از كشتى بيرون شو كه تو رانده درگاه خدايى ، ابليس به او گفت : پنج چيز است كه مردم به سبب آن هلاك شده اند سه چيز را برايت مى گويم ولى دو تا را نمى گويم . خدا به نوح عليه السّلام وحى كرد كه آن سه نيازى ندارى به او دستور بده آن دو را برايت بگويد. نوح به شيطان گفت : آن دو چيست ؟ ((گفت : دو چيزى است كه در مورد آن دو مرا دروغگو نخوانى و با من مخالفت نكنى . مردم را حرص و حسد هلاك ساخته است من به وسيله حسد لعنت شدم و شيطانى رانده شدم . امّا حرص ، تمام (نعمتهاى ) بهشت بر آدم مباح شد و من به وسيله حرص وى به حاجتم رسيدم (و او را گمراه كردم ). ( )
يكى از درهاى مهم ورود شيطان ، خشم و شهوت است : خشم عقل را تضعيف مى كند و هرگاه لشكر عقل ضعيف شد، لشكر شيطان حمله مى كند، و هر زمان كه انسان خشمگين شود شيطان با او بازى مى كند چنان كه كودك با توپ بازى مى كند. روايت شده كه ابليس موسى عليه السّلام را ملاقات كرد و گفت : ((
اى موسى تو كسى هستى كه خدا تو را به رسالت خويش ‍ برگزيده و با تو سخن گفته است ، و من آفريده خدايم ، گناه كرده ام و مى خواهم توبه كنم . در پيشگاه پروردگار از من شفاعت كن كه توبه ام را بپذيرد. موسى گفت : آرى چنين خواهم كرد موسى خداى را خواند. خداوند فرمود: موسى حاجتت را برآوردم به شيطان دستور بده به قبر آدم سجده كند. موسى عليه السّلام ابليس را ديد و به او گفت : ماءمور شدى به قبر آدم سجده كنى تا خدا توبه ات را بپذيرد. پس تكبر كرد و به خشم آمد، و گفت : در حال زنده بودن به آدم سجده نكردم ، حال كه مرده است سجده كنم ؟ آنگاه به موسى گفت : اى موسى در برابر اين شفاعتى كه از من در پيشگاه پروردگار كردى حقى بر من دارى . در سه مورد از من غافل مشو تا هلاك نشوى : 1-در هنگام خشم زيرا روح من در دل تو و چشمم در چشم توست و همچنين خون در بدنت جريان دارم 2-هنگامى كه با لشكر (دشمن ) برخورد مى كنى از من غفلت نكن زيرا من در آن وقت نزد آدميزاده مى آيم و او را به ياد فرزندان و عيال و خاندانش مى اندازم تا به دشمن پشت كند (جهاد را ترك كند) 3-از همنشينى با زن نامحرم بپرهيز، زيرا من پيك او در نزد تواءم و پيك تو در نزد او))
( ) شيطان در اين گفتار به شهوت ، خشم و حرص اشاره كرده است زيرا فرار از جنگ بر اثر حرص دنياست و منشاء سرپيچى كردن از سجده بر آدم حسد بود كه از بزرگترين راه هاى ورود شيطان است . يكى از پيامبران صلّى اللّه عليه و آله به شيطان گفت : به وسيله چه گناهى بر آدميزاده غالب مى شوى ؟ گفت : در موقع خشم و خواسته هاى نفسانى او را مى گيرم .
شيطان بر راهبى آشكار شد. راهب به او گفت : كدام خوى آدميزاده بيشتر به تو كمك كند؟ گفت : تندى و خشونت ، زيرا بنده هرگاه تند شود او را زير و رو مى كنم ، چنان كه كودكان توپ را زير و رو مى كنند. گفته شده كه شيطان مى گويد: چگونه آدميزاده مرا مغلوب سازد؟ در حالى كه هرگاه خشنود باشد مى آيم و در قلبش جا مى گيرم ، و هرگاه خشمگين شود به درون سر او مى پرم .
ديگر از راه هاى مهم ورود شيطان علاقه به آراستگى لباس و اثاث و خانه است . شيطان هرگاه اين علاقه را در دل آدمى ببيند در آن تخم مى گذارد و جوجه مى كند. پس همواره شيطان او را به آباد كردن خانه و تزيين سقف و ديوارها و توسعه بناهاى آن فرا مى خواند و نيز به آراستگى لباس و مركبها دعوت مى كند و در طول عمرش او را به فرمان خويش در مى آورد و هرگاه او را به اين امور گرفتار ساخت ديگر نيازى ندارد كه نزد او برگردد، زيرا يكى از اين دلبستگيها او را به دلبستگى ديگر فرا مى خواند و همچنان ادامه مى يابد تا اجلش برسد و بميرد در حالى كه در راه شيطان و پيرو او مى باشد. از اين روست كه بيم مى رود فرجام كار آدمى به كفر انجامد. از بدفرجامى به خدا پناه مى بريم .
ديگر از درهاى مهم ورود شيطان سير شدن از غذاست ، اگر چه حلال و پاك باشد. سيرى شهوت را كه اسلحه شيطان است تقويت مى كند. روايت شده كه ابليس بر يحيى عليه السّلام ظاهر شد يحيى عليه السّلام ديد كه همه نوع قفل به همراه دارد، لذا به شيطان گفت : اى ابليس اين قفلها چيست ؟ گفت : اينها شهوتهاست كه آدمى زاده را به آن گرفتار مى كنم . گفت : براى من هم قفلى هست ؟ گفت : بسا باشد كه از غذا سير شوى پس تو را نسبت به نماز و ياد خدا سنگين و (بى ميل ) مى سازم . يحيى گفت : آيا قفل ديگرى هم هست ؟ شيطان گفت نه . يحيى گفت : خدا را بر خود گواه مى گيرم كه هرگز شكمم را پر از غذا نكنم . ابليس گفت : من نيز خدا را شاهد مى گيرم كه هرگز مسلمانى را نصيحت نكنم .
( )
ديگر از راه هاى مهم ورود شيطان طمع داشتن از مردم است . پس هرگاه طمع بر دل غالب آيد پيوسته شيطان او را وا مى دارد كه نسبت به شخص ‍ مورد طمع خود نمايشها و حيله گريها كند تا شخص مورد طمع معبود او شود و پيوسته به فكر جلب دوستى اوست و از هر درى وارد مى شود تا به هدف خود برسد و كمترين حالات او ثناگويى شخص مورد طمع است به صفاتى كه در او نيست لذا، با وى چاپلوسى كرده تا آن جا كه نسبت به او امر به معروف و نهى از منكر نكند.
صفوان بن سليم روايت كرده كه ابليس براى عبداللّه بن حنظله مجسم شد و گفت : اى پسر حنظله مطلبى را كه به تو مى آموزم حفظ كن او گفت : مرا بدان نيازى نباشد. شيطان گفت : بينديش اگر سخنى كه مى گويم خير بود بپذير و اگر شرّ بود نپذير. اى پسر حنظله جز خدا از هيچ كس چيزى مخواه و بينديش كه در حال خشم چه حالى دارى .
ديگر از درهاى مهم ورود شيطان شتاب و پايدار نبودن در كارهاست ، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((
شتاب كار شيطان است و درنگ كار خداست ))
( ) خداى متعال فرموده : (( خلق الانسان من عجل . ))( ) و فرمود: (( و كان الانسان عجولا ))و به پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله فرمود: (( و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه . ))(  ) اين نهى از شتاب براى آن است كه كارها را بايد پس از بينش و شناخت انجام داد و بينش نياز به فرصت و تاءمل دارد و شتاب مانع از آن مى شود. بنابراين در هنگام عجله شيطان از جايى كه معلوم نمى شود شرّ خود را ترويج مى كند. روايت شده كه چون عيسى عليه السّلام متولد شد شياطين نزد ابليس آمدند و گفتند: سرهاى بتها به زير افكنده شده ابليس گفت : اين پديده اى است كه در جاى شما پديد آمده پس پريد و مشرق و مغرب را دور زد و چيزى نيافت . آنگاه ديد كه عيسى عليه السّلام متولد شده است ، و فرشتگان پيرامون او را گرفته اند. پس به سوى شياطين برگشت و گفت : شب گذشته پيامبرى متولد شده است . هرگز هيچ زنى حامله نشده و وضع حمل نكرده مگر اين كه من حاضر بوده ام جز اين زن و كودك . پس از امشب به بعد از پرستيده شدن بتها نوميد شويد ولى به آدميزادگان از راه عجله و سبكى درآييد.
ديگر از درهاى مهم ورود شيطان سكه هاى نقره و طلا و ديگر انواع ثروتهاست كه عبارتند از متاع بى ارزش دنيا و لوازم زندگى ، چهارپايان ، زمينهاى زراعتى ، و هر چه زايد بر نياز و مقدار روزى باشد محل استقرار شيطان است . زيرا كسى كه خوراكش همراهش باشد دل آسوده است . پس ‍ اگر مثلا در راه صد دينار بيابد از دلش صد خواسته برانگيزد كه هر خواسته اى نياز به صد دينار دارد. و تنها صد دينار (پيدا شده ) او را كفايت نمى كند بلكه به نهصد دينار ديگر نياز دارد، در حالى كه پيش از داشتن صد دينار بى نياز بود و اكنون كه صد دينار پيدا كرده خود را بى نياز مى پندارد در حالى كه به نهصد دينار ديگر محتاج است تا با آن خانه اى بخرد و تعميرش ‍ كند و كنيزى بخرد و لوازم منزل و لباسهاى گرانبها تهيه كند و تمام اينها چيز ديگرى مى طلبد كه در خور آن است و براى آن پايانى نيست . پس در هاويه اى مى افتد كه آخر آن ژرفاى دوزخ است و جز آن پايانى ندارد.
ثابت گويد: چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برانگيخته شد ابليس به شيطانهايش گفت : حادثه اى روى داده است بنگريد چيست ؟ پس برفتند سپس آمدند و گفتند: نمى دانيم . ابليس گفت : من آن خبر را برايتان مى آورم پس رفت و آمد و گفت : محمّد صلّى اللّه عليه و آله برانگيخته شده است . پس شياطين خود را نزد اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى فرستاد و آنها نااميد بر مى گشتند و مى گفتند: هرگز گروهى را مانند اينان نديده ايم به آنها برخورد مى كنيم پس براى نماز به پا مى خيزند و اثر برخورد ما را محو مى كند ابليس گفت : به آنان مهلت دهيد باشد كه در زندگى دنيا وسعت يابند آنجاست كه شما در مورد آنها به حاجت خود خواهيد رسيد

روايت شده كه عيسى عليه السّلام سنگى را متكاى خويش قرار داد. پس ابليس بر او گذشت و گفت : اى عيسى به دنيا مايل شدى سنگ را از زير سرش ‍ برداشت و به دو افكند، و گفت : اين سنگ با دنيا از آن تو باشد در حقيقت كسى كه مالك سنگى شود تا در هنگام خفتن متكاى خود قرار دهد مالك چيزى در دنيا شده كه ممكن است با آن شيطان بر او چيره شود، زيرا كسى كه مثلا در شب براى نماز بر مى خيزد هرگاه در نزديكش سنگى باشد كه آن را متكاى خويش قرار دهد شيطان ممكن است همواره او را به خوابيدن و متكا ساختن آن سنگ فرا بخواند و اگر همان سنگ نباشد استراحت و رغبت به خواب به دلش خطور نمى كند. اين است نتيجه داشتن يك سنگ پس چگونه باشد حال كسى كه مخدّه هاى گسترده و فرشهاى پهن شده و تفريحگاه هاى پاكيزه دارد. پس چه وقت براى عبادت خدا به نشاط مى آيد.
ديگر از راه هاى مهم ورود شيطان بخل و ترس از تهيدستى است ، زيرا همين بخل و ترس است كه مانع بخشيدن و صدقه دادن مى شود و آدمى را به اندوختن و ذخيره ساختن و عذاب دردناك كه به مال اندوزان وعده داده شده فرا مى خواند. چنان كه قرآن فرموده است ، خثيمة بن عبدالرحمن گويد: شيطان مى گويد: در مورد هر چيزى آدميزاده بر من چيره شود امّا در سه مورد هرگز بر من غالب نبايد 1-او را فرمان دهم كه با حق مال به دست آورد 2-به ناحق ببخشد 3-به حق نبخشد. گفته شده : براى شيطان اسلحه اى بهتر از ترس از تهيدستى نيست و هرگاه آدمى پذيراى چنين ترسى شد و به كار باطل شروع كند، و مانع از حق شود، و از روى هواى نفس سخن بگويد و به پروردگارش بدگمان شود.
از ضررهاى بخل همواره در بازار ماندن براى جمع كردن ثروت است . زيرا بازارها محل لانه كردن شيطان است . ابوامامه روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((
چون ابليس به زمين فرود آمد گفت : پروردگارا مرا به زمين فرود آوردى و از درگاه خود راندى . پس برايم خانه اى قرار بده ، فرمود: (خانه ات ) حمال ، عرض كرد: برايم مجلسى قرار بده ، فرمود: بازارها و سر چهارراه ها، عرض كرد: خوراكى برايم مقرر بدار فرمود: آنچه بر آن نام خدا برده نشود. گفت برايم شرابى مقرر كن ، فرمود: هر مايع مست كننده اى ، گفت برايم مؤ ذنى تعيين كن ، فرمود: قره نى ، عرض كرد: برايم قرآنى قرار بده ، فرمود: شعر، عرض كرد: برايم كتابى معين فرما، فرمود: عيب گرفتن ، عرض كرد: برايم سخنى قرار بده ، فرمود: دروغ ، گفت : برايم آشكار گاه هايى مقرر بدار فرمود: زنان )).
ديگر از راه هاى مهم ورود، شيطان تعصب در مذاهب و خواهشهاى نفسانى و كينه نسبت به دشمنان و كوچك شمردن آنهاست ، كه عابدان و فاسقان همه را هلاك مى كند، چرا كه سرزنش كردن مردم و نقل عيبهايشان صفت طبيعت انسان و از صفات درندگان است و هرگاه شيطان آن را در نظرش حق جلوه دهد و مطابق با طبيعتش باشد شيرينى آن بر دلش غلبه كند و با تلاش ‍ بسيار سرگرم آن شود و از آن كار شادمان است و گمان كند كه در راه دين مى كوشد در حالى كه در پيروى از شيطان تلاش مى كند.
يكى از اين گونه افراد را مى بينى كه نسبت به طرفدارى از على عليه السّلام تعصب مى ورزد، در حالى كه از نمونه هاى زهد على عليه السّلام و سيره آن حضرت يكى آن است كه در زمان خلافتش جامه اى مى پوشيد كه آن را به سه درهم خريده آستينهايش تا آرنج پاره بود، و فاسق حرير پوش را مى بينى كه خود را به اموال از حرام به دست آمده مى آرايد و نسبت به على عليه السّلام ادعاى دوستى مى كند، در حالى كه على عليه السّلام روز قيامت نخستين دشمن اوست . كاش مى دانستم اگر كسى فرزند عزيز كس ديگرى را كه نور چشم و حيات قلب پدر است بگيرد، او را بزند و موى بدنش را بكند و قطعه قطعه اش كند و اين حال با پدر آن فرزند ادعاى دوستى داشته باشد در نظر پدر چه وضعى خواهد داشت !
روشن است كه دين و شريعت در نظر على عليه السّلام از خاندان و فرزندان بلكه از حال خودش عزيزتر است و آنها كه مرتكب گناهان مى شوند دين را از طريق ارضاى شهوات قطعه قطعه مى كند و در نتيجه ابليس كه دشمن خدا و دوستان خداست دوستى مى كنند. پس ببين حال آنها در روز قيامت در محضر على عليه السّلام و دوستان خداى متعال چگونه خواهد بود. بلكه اگر پرده كنار رود و اينان بدانند چگونه نسبت به اولياى خدا در ميان امت محمّد صلّى اللّه عليه و آله مرتكب خيانت شده اند با توجه به كارهاى زشت خود شرم خواهند داشت كه ياد آن بزرگواران را بر زبان آورند آنگاه شيطان در خيال آنها مى اندازد كه هر كس با دوستى على عليه السّلام بميرد آتش پيرامون او نگردد در حالى كه هر كس ادعاى پيروى از مذهب امامى كند و به اراده او نرود، آن امام دشمن اوست ، زيرا به او مى گويد: مذهب من عمل بود نه سخن گفتن با زبان و سخن گفتن براى عمل كردن است نه براى ياوه گويى پس چرا در عمل و راه و روشى كه پيمودم و به سوى خدا حركت كردم با من مخالفت كردى و به دروغ مذهبم را ادعا كردى ))
.
مى گويم : از جمله رواياتى كه از طريق شيعه در اين مورد وارد شده ، روايتى است كه كافى به اسناد خود از جابر از امام باقر عليه السّلام نقل كرده و گويد: ((
حضرت به من فرمود: اى جابر آيا كسى كه ادعاى شيعه بودن مى كند او را بس است كه از دوستى خانواده ما دم بزند؟ به خدا شيعه ما نيست مگر كسى كه از خدا بترسد و اطاعتش كند. اى جابر شيعيان ما شناخته نمى شوند جز با فروتنى و خشوع و امانت و بسيارى ياد خدا و نماز و روزه و نيكى به پدر و مادر و رسيدگى به همسايگان فقير و مستمند و وامداران و يتيمان و راستگويى و خواندن قرآن و اين كه زبان خود را از (حرف زدن ) درباره مردم نگاه دارند مگر خوبيهايشان را بگويند و امين فاميل خود باشند. جابر عرض كرد: اى پسر پيامبر امروز هيچ كس را با اين اوصاف نمى شناختيم . فرمود: اى جابر به راه هاى مختلف نرو آيا براى شخص كافى است كه بگويد على را دوست دارم و پيرو اويم ولى با اين حال فعاليت دينى نكند، پس اگر بگويد: من پيامبر خدا را دوست دارم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه بهتر از على عليه السّلام است . آنگاه از سيرت پيامبر پيروى نكند و به سنت آن حضرت عمل ننمايد دوستى پيامبر هيچ نفعى به حال او ندارد. پس از خدا بپرهيزيد و براى (نعمتهايى ) كه در پيشگاه خداست عمل كنيد، خدا با هيچ كس خويشاوندى ندارد، محبوبترين و گرامى ترين بندگان در نزد خدا با تقواترين و فرمانبردارترين آنهاست ، اى جابر: به خدا جز با اطاعت نتوان به خداى متعال نزديك شد و برات آزادى از آتش در اختيار ما نيست و هيچ كس بر خدا حجت ندارد، هر كس فرمانبردار خدا باشد دوست ماست و هركس نافرمانى خدا كند دشمن ماست و ولايت ما جز با عمل و ورع به دست نيايد)).
( )
اين حديث را در كتاب علم از بخش عبادات و در كتاب (( اخلاق الاماميه و اداب الشريعه ))
از بخش عادات نيز نقل كرده ايم و چون بسيار مناسب اين جا بود و بيشتر مردم سخت به آن نيازمندند دوباره آن را نقل كرديم .
كافى به اسناد خود از حنان بن سدير روايت كرده مى گويد: ((
ابوالصّباح كنانى به حضرت صادق عليه السّلام عرض كرد: به خاطر شما چه نارواييهايى از مرد مى بينيم ! امّا فرمود: مگر به خاطر من از مردم چه مى بينى ؟ گفت : هرگاه ميان من و مردى سخنى رد و بدل مى شود به من مى گويد: جعفرى خبيث ، فرمود: شما را به من سرزنش مى كنند؟ ابوالصباح گفت : آرى ، فرمود: به خدا در ميان شما كسانى كه پيروى جعفر مى كنند بسيار اندكند! همانا صحابه من كسى است كه ورعش بسيار باشد و براى آفريدگارش عمل كند و به پاداش ‍ او اميدوار باشد. اينان اصحاب منند)).
( )
كلينى به اسنادش از موسى بن جعفر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: ((
از پدرم بسيار مى شنيدم كه مى فرمود: از شيعيان ما نيست كسى كه در پارسايى و ورع به درجه اى نرسيده باشد كه زنان پرده نشين در پشت پرده از ديندارى او سخن بگويند و از دوستان ما نباشد كسى كه در شهرى باشد كه ده هزار مرد در آن باشند و خدا پارساتر از او در ميان آنها آفريده باشد)).
( )
ابوحامد گويد: تعصب يكى از مهمترين راه هاى ورود شيطان است كه بيشتر مردم به وسيله آن هلاك شده اند و منبرها در اختيار گروهى قرار گرفته است كه ترسشان از خدا كم و بينش دينى آنان اندك و تمايلشان به دنيا قوى و حرصشان بر جلب مريد بسيار است ، و جز با تعصب نمى توانند به مقامى برسند و پيروانى به دست آورند. پس مقام و مريد خواهى را در سينه هايشان نيكو دانستند و مردم را از حيله هاى شيطان در آن امر باز نداشتند، بلكه خودشان از شيطان در تنفيذ حيله هايشان نيابت كردند. پس ‍ خود هلاك شدند و ديگران را نيز هلاك كردند. خداى متعال توبه ما و ايشان را بپذيرد. يكى از پيشينيان گويد: به ما خبر داده اند كه ابليس گفته است گناهان را براى امت محمّد صلّى اللّه عليه و آله بياراستم و آنان با طلب آمرزش كمرم را شكستند، پس گناهانى را در نظرشان آراستم كه در مورد آنها استغفار نمى كنند و آن گناهان خواهشهاى نفسانى است . شيطان ملعون راست گفته است زيرا مردم نمى دانند كه اين خواهش ها از عواملى است كه آدمى را به گناهان مى كشاند، پس چگونه از آنها استغفار كنند؟ از بزرگترين حيله هاى شيطان اين است كه انسان خود را به اختلافات مردم كه در مذهب و نزاعهاى خصوصى دارند سرگرم كند. ابن مسعود گويد: گروهى در مجلسى نشستند و به ياد خدا پرداختند، شيطان آمد كه آنها را حركت دهد و از هم جدا سازد ولى نتوانست . پس نزد رفقاى ديگرى آمد كه درباره دنيا سخن مى گفتند و در ميان آنها اختلاف انداخت پس برخاستند و به نزاع و كشتار يكديگر پرداختند وى اين گروه منظور شيطان نبودند در نتيجه گروهى كه سرگرم ذكر خدا بودند به ميانجى گرى ميان آنها مشغول شدند و از آن مجلس ذكر خدا پراكنده شدند و شيطان جز اين هدفى نداشت .
ديگر از راه هاى مهم ورود شيطان (به قلب ) اين است كه عوام و افراد كم سواد را كه از علم بهره كافى ندارند وادار مى كند كه در ذات و صفات خدا و مطالبى كه عقلشان به آن نمى رسد بينديشند تا بدين وسيله آنها را در اصل دين به شك اندازد يا درباره خداى متعال گرفتار اوهامى شوند كه خدا منزه از آنهاست و در نتيجه انسان كافر يا بدعت گذار مى شود حال آن كه خود از اين كار شادمان است و به آنچه در انديشه اش خطور كرده مى بالد و گمان مى كند كه شناخت و بينش همين است و اين مطالب از تيزهوشى و فزونى عقل بر او كشف شده است ، در حالى كه نادان ترين مردم كسى است كه خود را عاقل مى داند، و عاقل ترين مردم كسى است كه به خودش خوش ‍ گمان نباشد و به پرسيدن از علما حريص باشد. روايت شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((
شيطان نزد يكى از شما مى آيد و مى گويد: تو را كه آفريده است ؟ آن شخص مى گويد: خداى متعال ، شيطان مى گويد: پس ‍ خداى متعال را كه آفريده است ؟ و هرگاه يكى از شما چنين انديشه اى در خود يافت بايد بگويد به خدا و رسولش ايمان دارم ، زيرا اين اقرار شك را از بين مى برد))
( ) بنابراين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى چاره كردن اين وسوسه به بحث دستور نداده است ، زيرا اين وسوسه در مردم عوام به وجود مى آيد نه دانشمندان و بر عوام سزاوارتر است كه ايمان بياورند و به عبادتها و امور زندگى شان مشغول شوند و علم را به علما واگذارند. شخص ‍ عامى اگر زنا يا دزدى كند به از آن است كه راجع به علم سخن بگويد زيرا كسى كه بدون آگاهى و پختگى ، در علم مربوط به خدا و دين خدا سخن بگويد ندانسته كافر مى شود مانند كسى كه خود را به دريا بيفكند در حالى كه شناگر نيست . حيله هاى شيطان در مورد اعتقادات و مذهب ها بى شمار است و هدفمان از آنچه ايراد كرديم فقط ذكر نمونه اى در اين باره بود.
ديگر از راه هاى مهم ورود شيطان (به دل ) بدگمانى به مسلمانهاست از اين رو خداى متعال فرموده است : (( اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم . ))
( ) هر كس بر ديگرى از روى گمان به بدى حكم كند شيطان او را به غيبت وا مى دارد در نتيجه يا هلاك شود يا در اقدام به اداى حقوق او كوتاهى كند يا در احترامش سستى نمايد يا در او به نظر حقارت بنگرد و خود را از او بهتر بداند و تمام اين امور را هلاك كننده است . لذا دين از اين كه انسان خود را در معرض تهمت قرار دهد منع كرده است و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده است : ((از مواضع تهمت بپرهيزيد))( ) تا آنجا كه صفيه يكى از همسران پيامبر گويد: (( پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله در مسجد معتكف بود پس نزد او آمدم (صفيه ) و با او سخن گفتم و چون شب شد برگشتم . پيامبر برخاست و همراهم آمد. پس دو مرد از انصار به پيامبر برخوردند و سلام كردند و گذشتند. پيامبر آنها را صدا زد و فرمود: اين زن صفيه دخت حيّى است . عرض كردند اى رسول خدا آيا ما به تو جز خوبى گمان ديگرى مى بريم ؟! پيامبر فرمود: شيطان مانند خون در بدن آدمى جارى است و ترسيدم كه گمان بدى به دلتان راه يابد)) ) پس ببين چگونه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با مهربانى ، دينشان را حفظ كرد و چطور نسبت به امتش مهربان است و راه پرهيز از تهمت را به آنان مى آموزد تا دانشمند پارسا كه به ديندارى مشهور است در حالات خود سهل انگار نباشد و از روى خودپسندى بگويد: به شخصى مانند من جز گمان خوب نمى رود زيرا تمام مردم به پارساترين و پرهيزكارترين و عالمترين افراد به يك چشم نمى نگرد، بلكه به بعضى با ديده رضايت و به بعضى با ديده خشم و نارضايتى مى نگرد.
 
 

از اين رو پرهيز از بدى و دورى از تهمت زدن به اشرار لازم است زيرا اشرار به تمام مردم گمان بد مى برند پس هرگاه انسانى را ديدى كه به مردم بدگمان است و در جستجوى عيبهاست بايد بدانى كه باطنش پليد است و همان پليدى باطنى است كه اثرش به بيرون تراوش مى كند و ديگران را مانند خود مى بيند، زيرا مؤ من در جستجوى يافتن راه عذر است و منافق در جستجوى عيبهاست و مؤ من درباره تمام مردم از قلبى پاك برخوردار است . اين بود بعضى از راه هاى ورود شيطان به دل و اگر مى خواستم تمام راه ها را بررسى كنم توانش را نداشتم به همين اندازه اكتفا مى كنم زيرا مشت نمونه خروار است . پس هر صفت نكوهيده اى كه در انسان وجود دارد اسلحه شيطان و يكى از راه هاى ورود شيطان (به دل ) است .

فصل : دور كردن شيطان چگونه ممكن است ؟ 
اگر بگوييد: براى دور ساختن شيطان چه تدبيرى بايد كرد و آيا ذكر خداى متعال و گفتن (( لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم )) كافى است ، بايد بدانيد كه چاره دفع شيطان بستن راه هاى ورود شيطان و پاك كردن دل از صفات نكوهيده است و ذكر آنها طولانى مى شود و هدف ما در اين بخش ‍ از كتاب شرح درمان صفاتى است كه آدمى را هلاك مى كند و شرح هر صفتى نياز به يك كتاب جداگانه دارد، چنان كه به خواست خدا شرحش ‍ خواهد آمد، آرى هرگاه ريشه اين صفات را از دل بركنى شيطان به دل وارد مى شود ولى در آن جا نمى ماند و ياد خدا مانع رفت و آمد او مى شود، زيرا حقيقت ذكر خدا در دل جايگزين نمى شود مگر پس از آباد شدن دل به تقوا و پاك شدن دل از صفات نكوهيده ، وگرنه اين خدا حديث نفس است و بر دل حكومت ندارد و سلطه شيطان را دفع نمى كند، از اين رو خداى متعال فرمود: (( ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا. )) خداوند در اين آيه آنگاه كه شيطان آهنگ دل انسانى را مى كند ياد خدا را به پرهيزكاران اختصاص داده است . شيطان همانند سگ گرسنه اى است كه به تو نزديك مى شود و اگر در دستت گوشت و نانى نباشد و او را از خود برانى از تو منزجر مى شود و يك فرياد او را دفع مى كند و اگر در دستت نان و گوشت باش و سگ هم گرسنه حمله مى كند و با فرياد دفع نمى شود، بنابراين دلى كه خالى از غذاى شيطان است تنها با ياد خدا شيطان از آن منزجر مى شود، ولى اگر شهوت بر دل غالب شود ذكر خدا نمى تواند شيطان را از درون دل بيرون كند، پس شيطان در درون دل مستقر مى شود. امّا دلهاى تقوا پيشگان را كه از هوى و صفات نكوهيده خالى است ، شيطان به خاطر شهوتها نمى كوبد بلكه آنگاه آن را مى كوبد كه غافل و از ياد خدا خالى باشد، و هرگاه به ياد خدا برگردد شيطان دور مى شود. دليل آن يكى گفتار خداى متعال : (( فاستعذ بااللّه . 
) و ديگر آيات و رواياتى است كه راجع به ذكر (خدا) وارد شده است . پس اگر انتظار دارى كه به محض ياد خدا شيطان از تو دور شود چنان كه از تقوا پيشگان دور مى شود، انتظار محالى است و مانند كسى هستى كه انتظار دارد پيش از پرهيز در حالى كه معده پر از غذاست دوا بخورد و سودمند واقع شود همان طور كه نوشيدن دوا براى كسى كه پرهيز كرده و معده را تهى ساخته سودمند واقع مى شود، يا خدا دواست و تقوا پرهيزى است كه دل را از شهوت ها خالى مى كند. پس هرگاه ياد خدا وارد دلى شود كه فارغ از غير خداست ، شيطان از آن دور مى شود چنان كه بيمارى با وارد شدن دوا به معده خالى از غذا برطرف مى شود. خداى متعال فرموده است : (( ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب . ))  و نيز فرمود: (( كتب عليه انه من توليه فانه يضله و يهديه الى عذاب السعير. ))( )
هر كس با علمش به شيطان كمك كند دوست اوست ، اگر چه با زبان خدا را ياد كند، اگر مى گويى : حديث ياد شده بطور مطلق دلالت دارد كه ذكر خدا شيطان را دور مى كند، بايد درك كنى كه بيشتر ادله عامى كه در شرع آمده در شرايطى خاص استثنائاتى دارد كه علماى دين آن را مى دانند. پس به خودت بنگر كه شنيدن مانند ديدن نيست و بينديش كه آخرين درجه ذكر خدا و عبادصلّى اللّه عليه و آله همان نماز توست . پس مراقب دلت باش كه در حال نماز چگونه شيطان آن را به طرف بازارها و حساب خريداران و پاسخ دشمنان مى كشاند و چگونه تو را به دره هاى دنيا و جاهاى خطرناك آن مى برد تا آنجا كه هر چه از امور دنيا را فراموش كرده اى فقط در نماز به ياد مى آورى و شيطان فقط در نماز به قلبت يورش مى آورد. نماز محك دلهاست و در حال نماز است كه بديها و خوبيهاى دل آشكار مى شود. بنابراين نماز از دلهايى كه آلوده به شهوتهاى دنيوى است قبول نمى شود و ناچار شيطان را از تو دفع نمى كند، بلكه گاه وسوسه ات را زيادتر مى كند چنان كه گاه پيش از پرهيز، ضرر دوا براى تو بيشتر است ، پس اگر بخواهى كه از شيطان رها شوى پيش از آن به وسيله تقوا پرهيز كن سپس داروى ياد خدا را به دنبال آن بياور كه شيطان از تو خواهد گريخت . از اين رو وهب بن منبّه گفته است : تقوا پيشه كن و شيطان را آشكارا دشنام مده در حالى كه در نهان دوست اويى و از او اطاعت مى كنى . يكى از بزرگان گويد: شگفتا از كسى كه خدا را پس از آگاهى از احسانش معصيت مى كند و از شيطان لعين فرمان مى برد حال آن كه از سركشى او آگاه است ، همان طورى كه خداى متعال فرموده است : (( ادعونى استجب لكم ))
) تو خداى را مى خوانى ولى به تو پاسخ نمى دهد؛ همچينين خدا را ياد مى كنى امّا شيطان از تو نمى گريزد براى اين كه شروط ذكر و دعا در تو نيست .
به ابراهيم بن ادهم گفته شد: ما را چه شده كه دعا مى كنيم و دعايمان مستجاب نمى شود با آن كه خداى متعال فرموده است : (( ادعونى استجب لكم ؟ )) گفت : براى اين كه دلهاى شما مرده است ، سؤ ال شد: چه چيز دل ما را ميرانده است ؟ گفت : هشت خصلت : 1-حق خدا را شناختيد ولى حقش را ادا نكرديد 2-قرآن را مى خوانيد و به حدود آن عمل نمى كنيد. 3-گفتيد پيامبر خدا را دوست مى داريم و سنت او را ترك كرديد، 4-گفتيد: از مرگ مى ترسيم و آماده مرگ نشديد، 5-خداى سبحان فرمود: (( ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا )
) شما با شيطان در گناهان توافق كرديد، 6-گفتيد: از دوزخ مى ترسيم و بدنهايتان در آن افكنديد، 7-گفتيد: بهشت را دوست داريم و براى آن كار نكرديد، 8-چون از بستر خود برخاستيد عيبهايتان را پشت سر انداختيد و عيبهاى مردم را در برابرتان قرار داديد در نتيجه پروردگارتان را به خشم آورديد. پس چگونه خدا جوابتان را بدهد؟
فصل : آيا يك شيطان آدمى را به گناهان گوناگون دعوت مى كند يا چند شيطان ؟ 

اگر بگويى : آن كه آدمى را به گناهان گوناگون فرا مى خواند يك شيطان است يا چند شيطان ؟ بايد بدانى كه در علم معامله نيازى به دانستن اين مطلب ندارى . تو دشمن را از خودت دور كن و از اوصاف او مپرس چنان كه گفته مى شود: سبزى از هر جا مى آيد بخور و از سبزى فروش مپرس . ولى آنچه با نور بينش و دلايل نقلى روشن مى شود اين است كه شياطين لشكريانى گرد آمده اند، و براى هر نوع گناهى شيطان ويژه اى است كه به آن گناه فرا مى خواند، امّا ذكر راه بينا شدن به طول مى انجامد و همان اندازه كه نقل كرديم كافى است ، و آن اين كه گوناگون بودن مسببها و معلولها دليل بر گوناگون بودن اسباب و علتهاست ، چنان كه در نور آتش و سياهى دود گفتيم .
امّا روايات مجاهد، گفته است : ابليس پنج فرزند دارد و هر يك را ماءمور كارى كرده است ، و نام آنها را چنين بيان كرده است : بثر، اعور، مبسوط، داسم ، زلنبور، امّا بثر صاحب مصيبتهايى است كه در آن آدمى را به ناله و فرياد و دريدن گريبان و سيلى زدن به صورت و ادعاى افكار دوره جاهليت وا مى دارد؛ امّا اعور صاحب ريا است كه آدمى را به ريا فرمان مى دهد و آن را در نظر انسان مى آرايد؛ و امّا مبسوط صاحب دروغ است ؛ و امّا داسم با مرد وارد بر خاندانش مى شود و غيب آنها را نشان مى دهد و او را بر آنان خشمگين مى سازد. امّا زلنبور صاحب بازار است و به وسيله (وسوسه ) او كاسبها همواره (از وضع كسب خود) شكايت مى كنند و شيطان نماز خنزب نام دارد، و شيطان وضو، ولهان ناميده مى شود و در اين مورد روايات زيادى وارد شده است . همانطور كه شيطانها بسيارند فرشتگان و اين كه هر كدام كارى مخصوص به خود دارند مطالبى نقل كرديم . ابوامامه گفت : كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((صد و شصت فرشته ماءمور مؤ من است كه آنچه را نمى تواند از خود دور كند از او دور مى سازند، از اين تعداد فرشتگان هفت فرشته براى يارى كردن (مؤ من ) است كه از او دفاع مى كنند، همان طور كه (مردم ) مگسها را در روز تابستان از كاسه عسل دفع مى كنند، و اگر براى شما ظاهر شوند آنها را بر هر زمين هموار و كوهى خواهيد ديد كه هر يك از آنها دست خود را پهن كرده و دهانش را گشوده است ، و اگر بنده به اندازه چشم بر هر زدنى به خود واگذار شود شيطانها او را خواهند ربود))
.
( )
ايوب بن يونس گويد: به ما خبر رسيده كه همراه فرزندان انسان فرزندان جن هم زاده مى شوند. آنگاه با آنها بزرگ مى شوند. جابر بن عبداللّه گويد: چون آدم عليه السّلام به زمين هبوط كرد (فرود آمد) گفت : ((
پروردگارا اين بنده اى كه ميان من و او دشمنى قرار دادى اگر مرا در برابر او كمك نكنى بر او پيروز نخواهم شد. خداوند فرمود: هر فرزندى از تو متولد شود فرشته اى بر او گماشته مى شود. عرض كرد: پروردگارا كمك بيشترى بفرما. خداى متعال فرمود: در برابر هر بدى يك مجازت و در برابر هر ثواب ده ثواب تا هر چه بخواهم مى دهم ، عرض كرد: پروردگارا بر كمك خود بيفزاى ، خداى متعال فرمود: تا روح در كالبد است در توبه باز است . ابليس گفت : پروردگارا اين بنده اى را كه در برابر من بزرگوارى داده اى (آدم ) اگر در برابر او كمكم نكنى بر او مسلط نمى شوم . خداى متعال فرمود: براى آدم فرزندى متولد نشود مگر آن كه براى تو نيز فرزندى متولد شود. عرض كرد: پروردگارا بيشتر كمكم كن ، فرمود: تو مانند خون در بدن آنها روانى و سينه هايشان را خانه خود مى گيرى ، عرض كرد: پروردگارا بيشتر كمكم كن ، خداى متعال فرمود: (( اءجلب عليهم بخيلك و رحلك و شاركهم فى الاموال و الاولاد وعدهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا)). )
   
از ابودردا روايت شده كه گفت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((
خدا جن را سه نوع آفريده است يك صنف مارها، كژدمها و حشرات زمين ، و نوعى مانند با در هواست ، و يك نوع كه داراى حساب و عقابند. و خداوند انسان ها را سه نوع آفريده است يك نوع مانند چهارپايانند، خداى متعال مى فرمايد: (( لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها ))
تا آخر آيه . و يك نوع كالبدهايشان مانند كالبد آدميزادگان است و روحشان روح شيطانهاست و يك نوع در سايه خدايند روزى كه جز سايه حق سايه اى نيست )).

وهيب بن ورد گويد: به ما خبر داده اند كه ابليس براى يحيى بن زكريا عليه السّلام مجسم شد و به او گفت : تو را پند مى دهم . يحيى گفت : نصيحت نمى خواهم ، ولى مرا از حال آدميزادگان خبر بده گفت : آنها در نزد ما سه نوعند. يك نوع آنها سخت ترين نوعها نزد ما هستند به يكى از آنها روى مى آوريم تا او را بفريبيم و بر او مسلط شويم آنگاه با بيتابى آمرزش ‍ مى خواهد و توبه مى كند و همه تلاشهاى ما را تباه مى سازد. سپس به سوى او باز مى گرديم نه از او نااميد مى شويم نه به حاجت خود مى رسيم و از اين رو از دست او در رنج هستيم ، امّا نوع ديگرش مانند توپ كه در دست كودكانتان است در اختيار ما مى باشند هر طور بخواهيم آنها را در اختيار خود قرار مى دهيم و نفوس آنها ما را بس است ؛ امّا نوع ديگر مانند تو (يحيى ) معصومند كه نمى توانيم بر هيچ يك از آنها مسلط شويم .
فصل : چرا شيطان براى برخى از مردم مجسم مى شود و براى بعضى مجسم نمى شود؟
اگر بگويى چگونه شيطان براى بعضى از مردم مجسم مى شود و براى بعضى نمى شود؟ و هرگاه صورتش را ببيند آيا صورت واقعى اوست يا صورتى است كه به آن شكل درآم


ای حضرت آدم،

 

 

 

نامت چه بود؟
آدم

 


فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

 


محل تولد؟
بهشت پاك

 

 

 

اینك محل سكونت؟
زمین خاك

 

 

 

آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است

 

 

 

قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

 

 

 

اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

 

 

 

روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

 

 

 

رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

 

 

 

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

 

 

 

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

 

 

 

جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

 

 

 

شغلت ؟
در كار كشت امیدم

 

 

 

شاكی تو ؟
خدا

 

 

 

نام وكیل ؟
آن هم خدا

 

 

 

جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه

 

 

 

تنها همین ؟
همین

 

!!!!

 

حكمت؟
تبعید در زمین

 

 

 

همدست در گناه؟
حوای آشنا

 

 

 

ترسیده ای؟
كمی

 

 

 

ز چه؟
كه شوم اسیر خاك

 

 

 

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی

 

 

 

كه؟
گاهی فقط خدا

 

 

 

داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...

 

 

 

ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

 

 

 

دلتنگ گشته ای ؟
زیاد

 

 

 

برای كه؟
تنها خدا

 

 

 

آورده ای سند؟
بلی

 

 

 

چه ؟
دو قطره اشك

 

 

 

داری تو ضامنی؟
بلی

 

 

 

چه كسی ؟
تنها كسم خدا

 

 

 

در آ خرین دفاع؟

 

می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

 

اسامی بعضی از اجنه یهودی گبری و مسیحی ومسلمان و خدام سوره و شیاطین

 

اسامی بعضی از قبایل جن (بنى القماقم ، بنى النعمان ، بنى قيعان ، بنى دهمان ، بنى غيلان )
(الشماشقة الغاوون ، الطماطمة از نژاد ابلیس)
الدناهشة/سكان المزابل / سكان الخرابات /بنى الاحمر
قبایل بسیار بزرگ انها باسم ميمون ابانوخ وميمون السحابى وميمون السياف وميمون الغواص وميمون الغمامى وميمون الطراق وميمون الاسود وميمون ابن سليط وميمون الخطاف الملك الابيض زوبعة

فرزندان انها( مازر ، كمطم ، قسورة ، طيكل )
البته 49 قبیله دیگر م موجود هستند که بسیار قوی هستند و در شامات و یمن و مصر وعراق ودر دیگر کشور ها هستند
و حالا ملوک 7 گانه روزها که هر روزی متعلق به ملکی هست الملك عبد الله المذهب /الملك ابا محرز الاحمر/الملك برقان ابا العجائب/الملك شمهورش/الملك الابيض/الملك ميمون ابانوخ

حالا ملوک علوی ایه های قرانی

عبد الله ، عبد القدوس ، عبد الواحد ، عبد الرحمن
سيد عبد الكريم/
قاصف وناصف وساهف وداقف
سعصيائيل ، ومهيائيل ملک زمین /حيائيل و صهيائيل ملکباد/طوطيائيل و دريائيل ملک دریا/ملک حاکم
صلهكفيائيل وهم هلال وهياكل و كهيال/خدام اسم الله ( لطيف )

عبد البارئ و عبد اللطيف و عبد الفتاح و شعاع و نور و صالح

شعضوض وحقيال
خدام سوره جن

ابويوسف/الملك طارش /الملك اباديباج/الشيخ على ابو الشراميط/ابى يزيد الحكيم که حاکم کوه قاف/الحكيم فقطش و الحكيم يوناس

اسما جن یهودی و شیاطین

الاسد الغضوب : ملقب بابو العهود شیطانی که برای بغض و عداوت بین زوجین و انواع سحر ازش استفاده میشه
الملك زنقط /القط الاسود مشهور به ظام/عون شديد از اعوان الملك ميمون ابانوخ که اینها از سلیمان اطاعت کردن و برای ابطال سحر از راه دور از ان استفاده میکنند

جن مسیحی که در نماز صبح جمعه ظاهر میشه(خربط ابن زخبيلة بنت الملك الاحمر)

طلمش جن مسیحی برای صرع و اخراج جن

اسامی شیاطین

عزازير شیطان حمام و جاهای نجس و کثیف/ زيتون شیطان حمام / ساروخ/ دنهش/ بنات ابليس/ ذات المحاسن/ عائنة / نائلة ام الشعور المائلة / بنات الخناس/ ناصور / ميمون النكاح/ سنجاب ابن البواب / زعزوع
این اسامی شیاطین هر کدوم کارهای زیادی رو انجام میدهند
 
مرلین
مرلین یکی از مدبر ترین و خردمند ترین جادوگران تمام اعصار محسوب می شود.او جادوگری بسیار ماهر بود و گفته می شود مشاور وورتیگرن اوتر پندارگون و آرتور بوده است که همگی آنان شاهان بریتانیای کبیر بوده اند. به احتمال زیاد مرلین مبتنی بر شخصیت جادو گری واقعی باشد اما کاملا مشخص است که مرلینی که ما میشناسیم حاصل مبالغه های بیش از اندازه از مرلین اصلی است درست مانند شخصیت رستم دستان که یکی از فرماندهان ورزیده ایران باستان بوده اما آشکار است که توانایی گذراندن تیری از تنه درخت سالخورده ای را ندارد. به عنوان...

روح بزرگ

مرلین

مرلین یکی از مدبر ترین و خردمند ترین جادوگران تمام اعصار محسوب می شود.او جادوگری بسیار ماهر بود و گفته می شود مشاور وورتیگرن اوتر پندارگون و آرتور بوده است که همگی آنان شاهان بریتانیای کبیر بوده اند.

به احتمال زیاد مرلین مبتنی بر شخصیت گری واقعی باشد اما کاملا مشخص است که مرلینی که ما میشناسیم حاصل مبالغه های بیش از اندازه از مرلین اصلی است درست مانند شخصیت دستان که یکی از فرماندهان ورزیده باستان بوده اما آشکار است که توانایی گذراندن تیری از تنه درخت سالخورده ای را ندارد.

به عنوان مثال عده ای معتقدند سنگهای بزرگی که در استون هینج وجود دارند را مرلین به آن ترتیب در آن مکان چیده است.عده ای دیگر معتقدند او از توانایی پیشگویی بر خوردار بوده است زیرا به سوی گذشته می زیسته است و به همین دلیل آینده را می دانست.

مرلین بیش از هر چیز دیگر به این دلیل مشهور است که معلم شاه آرتور بوده است.او آرتور را در دوران نوزادی مخفی نمود. شاعری به نام آلفرد تنیسون در شعری به نام چکامه آن بخش از را به این ترتیب حکایت می کند:

آرتور متولد شد و به محض ورود به این جهان/در نزدیکی دری مخفی شد/به مرلین سپرده شد تا او را در مکانی دور دست نگه دارد/تا زمان مناسب آن برسد/زیرا فرمانروایان آن روز گاران سبع و وحشی/چونان فرمانروایان این دوران/خشن بودند و ددمنش و به یقین آن کودک را هم می دریدند/اگر کودک را می دیدند مثله اش می کردند/هر یک از فرمانروایان حکومت خود را می طلبید/بسیاری از آنان از اوتر نفرت داشتند/پس مرلین کودک را با خود برد/او را به سر آنتون که شوالیه ای پیر بود سپرد/سر آنتون دوست قدیمی اوتر و همسرش/در کنار فرزند خود آرتور را پرورش دادند/احدی از این موضوع مطلع نشد و از آن پس/فرمانروایان همچون حیوانات وحشی با هم جنگیده اند / جنگهایی که ویرانی این را سبب گشته است

سپس مرلین خود معلم و مشاور آرتور شد. او از هوش سرشار و نیز جادو های بیشمار خود استفاده کرد تا به پادشاه جوان در جنگ با دشمنان بریتانیا کمک کند.

آن گونه که در داستانها روایت شده است مرلین به بانوی دریاچه علاقه زیادی داشت اما بانوی در یاچه او را فریب داد تا ستونی جادویی از هوا ایجاد کند و سپس او از همین ستون هوا استفاده کرد تا مرلین را برای همیشه در آن محبوس سازد

اگر عیسی(ع) خدا بود ،پس بایدخودش خالق شیطان باشد،

اگر عیسی(ع) خدا بود ،پس بایدخودش خالق شیطان باشد،پس چه نیازی بود که خود را در مقابل وسوسه مخلوق خود محک بزند و ببیند وسوسه می شود یا نه؟! مگر خدا وسوسه میشود؟!!

در انجیل جریانی آمده است که مسیح بعد از آنکه روح القدس به صورت کبوتری بر وی نازل شد چهل روز به بیابان ها رفت و روزه گرفت و خدا را عبادت میکرد بعد از این چهل روز مورد آزمایش سختی قرار گرفت شیطان نزد وی آمد و وی را به مکان مرتفعی برد و تمام جهان را به وی نشان داد و گفت اگر من را سجده کنی همه این جهان را به ملکیت تو میدهم و نیز چند دو امتحان سخت دیگر از مسیح شد که مسیح از همه آنها سر افراز بیرون آمد .

ولی ! آيا

خداوند مي بايست آزموده شود؟ و يا اینکه آموزش بدهد ؟

در متی 4: 1 تا 10 آمده است که ابلیس ،عیسی (ع)  را (تجربه مینماید). شیطان پس از آنکه  همة ممالک جهان و جلال آنها را به عیسی نشان داد ، گفت:

 
اگر افتاده مرا سجده کنی همانا این همه را بتو بخشم. (متی 4: 8 ، 9)

شیطان سعی میکرد عیسی(ع)   را وادار کند که وفاداریش نسبت به خدا را زیر پا گذارد.

اما اگر عیسی(ع) خود خدا بود ، این چه آزمایش وفاداریی میتوانست باشد؟

 

وسوسة عیسی(ع)   فقط در حالی میتوانست مفهوم داشته باشد که او خدا نباشد بلکه فردی جدا و دارای اراده آزاد ، فردی که اگر میخواست میتوانست بی وفا باشد.

از طرف دیگر ، غیر قابل تصور است که خدا بتواند نسبت به خود گناه کند و بی وفا شود.

تثنیه خدا اینگونه وصف کرده است:

 
اعمال او کامل . . .  خدای امین . . .  عادل و راست است او. (تثنیه 32: 4)

بنابراین چنانچه عیسی خدا می بود ، نمیتوانست وسوسه شود.

یعقوب 1: 13.

عیسی(ع)   چون خدا نبود ، میتوانست وفادار نماند. اما وفادار باقی ماند و میگوید:

 
دور شو ای شیطان زیرا مکتوب است که خداوند خدای خود را سجده کن و او را فقط عبادت نما.
(متی 4: 10) ( لوقا 4 : 8 )

از اين نص معلوم مي شود که مسيح خدائي نيست که پرستش شود چرا که اگر او خدا بود شيطان جرئت نمي کرد که خدا را بيازمايد در حالي که مي دانست او خداست پس اين گفتگو ميان شيطان و مسيح براي بدام انداختن مسيح ، دليل اين است که مسيح ابدا خدا نيست

از طرفی اگر مسيح خدا بود و عبادت را قبول مي نمود به شيطان مي گفت :

مردم مرا پرستش مي کنند و براي من سجده مي نمايند پس چگونه من براي تو سجده کنم در حالي که تو مخلوقي و من خدايم ؟!

اگر عیسی(ع) خدا است،پس چطور زمان ظهور مجددش را در آخرزمان نمی داند؟

 

حضرت عیسی(ع)   هنگامی که داشت در باره  باز گشت مجدد خود(روز ظهور موعود جهانی)  سخن می گفت بیان داشت:

 
ولی از آنروز و ساعت غیر از پدر هیچکس اطلاع ندارد ، نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم.
 
(مرقس 13: 32)

اگر عیسی بعنوان پسر ، جزئی مساوی در ذات الهی بود ، در اینصورت او نیز می بایست از هر آنچه پدر بدان واقف بود خبر میداشت. اما عیسی به عنوان پسر(یعنی جنبه الوهی وی) از آن روز اطلاع نداشت. پس مسلما ایشان خدا نیست.

دامی برای عیسی بن مریم (ع)

 

ابلیس پس از آن که به سبب تمرد و نافرمانی از درگاه الهی رانده گشت برآن شد که تا می تواند بنی آدم را بفریبد و آنان را مانند خود از آستان رحمت خداوند دور ساخته و با خود به دوزخ بکشاند، او برای اجرای نقشه های خویش حتی به سراغ انبیاء و پیغمبران پیشین به جز پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) رفته و به طمع فریبشان، به اغواگری پرداخته است. مضمون گفتگوی این دشمن ملعون با فرستادگان الهی در روایات و احادیث اهل بیت (ع) ذکر گردیده که مسلما مطالعه آنها آموزنده و عبرت انگیز خواهد بود.

 

دامی برای عیسی بن مریم (ع)

 

 

از جمله پیامبرانی که ابلیس به سراغ ایشان رفته عیسی بن مریم (ع) می باشد، شرح این دیدارها در روایت چنین آمده است:

 

چون سى سال از عمر عیسى (ع)گذشت خدا او را بر بنى اسرائیل مبعوث کرد ابلیس به فکر فریب وی افتاد و با خود گفت عیسی بن مریم بدون پدر آفریده شده و خدا به او اذن زنده کردن مردگان و معجزات دیگر بخشیده، اینها همه بهانه خوبی است که او را وسوسه نمایم تا ادعای خدایی نموده و به خاطر این عصیان مورد خشم خدا قرار گرفته و مستحق دوزخ شود.

 

پس روزی به این قصد به سمت بیت المقدس حرکت کرد و در گردنه افیق عیسی بن مریم را ملاقات نمود و به او گفت: اى عیسى آیا تو همانی که از بزرگى و عظمت ربوبیت خود بدون ‏پدر آفریده شده ای؟!

 

او پاسخ داد: بله لیکن عظمت و بزرگى از آن کسی است که مرا آفرید و او قبلا آدم و حواء را نیز چنین آفریده بود.

 

ابلیس گفت: تو همانی که از شدت بزرگى و عظمت ربوبیت، در گهواره و به حال کودکى سخن گفتى؟!

 

فرمود : لیکن این عظمت از آن کسی است که مرا در خردى به سخن آورد در حالی که اگر می خواست می توانست مرا لال نماید.

 

ابلیس گفت: توئى که از شدت بزرگى و عظمت ربوبیت قادری با گل شکل پرنده ساخته و آن را به پرواز درآوری.

 

عیسی همچنان متواضعانه پاسخ داد: لیکن این شوکت و عزت در خور آن آفریدگاریست که هم مرا و هم همه موجودات را آفریده و به صلاح خود آنها را تحت تسخیر من قرار داده است.

 

ابلیس که هنوز امید داشت بتواند پیامبر خدا را گمراه سازد ظاهر ستایشگرانه ای به خود گرفت و درحالی که به علامت تواضع سر خم می کرد گفت: لیکن این تو هستی که به سبب جایگاه عظیم ربوبیت خود بیماران را شفا می بخشى.

 

و او پاسخ داد: چنین نیست، آن بزرگواری صاحب عظمت حقیقی است که به من اجازه داده بیمار و کور و افلیج را شفا دهم و او اگر اراده فرماید مرا نیز می تواند بیمار سازد بی آن که بتوانم مانع این کار شده و سالم بمانم.

 

ابلیس که به این زودی خسته نمی شد، فکری کرد و گفت: باشد با این وصف توئى که از عظمت و بزرگى ربوبیت خود مرده ‏ها را زنده می کنى.

 

و عیسی فرمود: نه! از قضا بزرگى از آن کسی ست که به من لطف نموده و توان بخشیده تا با به زبان آوردن نام های مقدسش مردگان را حیات دوباره بخشم و یا از نو بمیرانم. و من از خود چیزی ندارم و آن گاه که او اراده ستاندن جانم را نماید من نیز چون دیگر آفریدگان خواهم مرد.

 

و باز ابلیس بر هدف خود پافشاری نموده و ادامه داد که: اما این توئى که از بزرگى ربوبیت خود از سطح دریا گذر می نمایی بی آنکه از غرق شدن بیمی داشته باشی و یا حتی پایت در آب فرو رفته و خیس شود.

 

پیامبر خدا جواب داد که: به عکس این نشان از شکوه و بزرگی آن آفریدگاریست که دریا را زیر پایم رام و چون زمین سفت کرده حال آن که اگر بخواهد می تواند هر لحظه مرا در آن غرق نماید.

 

ابلیس خستگی ناپذیرانه چرخی به دور او زد و مقابلش ایستاد و با لحنی محکم و قاطعانه گفت: لیک می بینم که روزی بیاید که تو از همه آسمان ها و زمین و هر که در آنها است سر تر شده و همگان زیر پای تو باشند و تو برای همگان تدبیر امور کرده و تقسیم روزى نمائى.

 

عیسى که این گستاخی و عمق ادعای ابلیس لعین کافر، روحش را آزرده بود بی اختیار زمزمه کرد: سُبْحَانَ اللَّهِ مِلْ‏ءَ سَمَاوَاتِهِ وَ أَرْضِهِ وَ مِدَادَ کَلِمَاتِهِ وَ زِنَةَ عَرْشِهِ وَ رِضَى نَفْسِهِ

 

یعنی پاک و منزه است پروردگار به وسعت آسمان ها و زمینش و به ظرفیت کلماتش و به میزان عرش و به آن مقدار که خود راضی گردد.

 

ابلیس لعین با شنیدن این تسبیح و تقدیس عیسی(ع) نسبت به خداوند، بر خود لرزید زیرا که می دید همه وسوسه هایش خدشه ای در نیت و ایمان وی وارد نیاورده است، پس بی خود از خود و پریشان رفت و رفت تا به دریا افتاد تا شاید به خنکای آب آتش حقد و کین و سوزش حسد را در سینه خویش تسکین بخشد … .

 

آن روز شیطان در گمراه نمودن عیسی مسیح (ع) و ترغیب وی به ادعای خداوندگاری شکست خورد لیکن همانگونه که می دانیم به زودی به سراغ امت وی رفته و القای این باور که عیسی پسر و خود خداوند است اکثر آنان را به ضلالت کشید... .

 

(برگرفته از :مجلس چهل و هشتم‏ امالى شیخ صدوق-ترجمه کمره‏ اى/ص 204)

 

 

آری شیطان این دشمن غدار و قوی آدمیان این گونه بر گمراهی او کمر همت بسته که حتی از فریفتن مردان خدا و پیام آوران آستان او از جمله عیسی بن مریم نیز نمی گذرد بلکه پیش روی ایشان نیز دام گستری نموده و همه تلاش خود را برای به کفر کشیدنشان به کار برده و در هر شرایطی شانس خود را برای هلاکت آنان امتحان می نماید، با این وصف دیگر چه جای غفلت است بی شک باید حضور شیطان را در زندگی جدی گرفته و از شر وسوسه های پایان ناپذیرش به پناهگاه مطمئن -امام زمان (عج)- پناه برده و با استعانت از آن حجت خدا حیله های شیطان رجیم را نقش بر آب سازیم.

 

نیزه‌ای كه با آن پهلوی عیسی مسیح(ع) شكافته شد

او در یك پانسیون قدیمی اقامت داشت و همیشه یك پالتوی سیاه كه یك یهودی به او داده بود را می‌پوشید. هنگام بازدید از موزه هامبورگ (در وین) و یك شیء خاص نظر او را جلب كرد و آن «نیزه مقدس» بود كه گفته می‌شد پهلوی مسیح با آن شكافته شده بود. براساس افسانه، این نیزه كه به «نیزه سرنوشت» شهرت دارد

«نیزه سرنوشت» (Spear of Destiny) یا «نیزه مقدس» موضوع كتاب‌ها و داستان‌های تاریخی و تخیلی زیادی است. بسیاری عقیده دارند كه این نیزه‌ای است كه با آن پهلوی عیسی مسیح(ع) شكافته شده و در داستان‌ها آمده نیزه سرنوشت، قدرت‌های شومی به كسی كه آن را در دست بگیرد می‌دهد. عده‌ای مانند «تروور راونزكرافت» بر این عقیده‌اند كه هیتلر جنگ جهانی دوم را در جست‌وجوی این نیزه آغاز كرد. نیزه سرنوشت و ربط آن به هیتلر دستمایه اصلی بسیاری از فیلم‌ها و بازی‌هاست.

او در یك پانسیون قدیمی اقامت داشت و همیشه یك پالتوی سیاه كه یك یهودی به او داده بود را می‌پوشید. هنگام بازدید از موزه هامبورگ (در وین) و یك شیء خاص نظر او را جلب كرد و آن «نیزه مقدس» بود كه گفته می‌شد پهلوی مسیح با آن شكافته شده بود. براساس افسانه، این نیزه كه به «نیزه سرنوشت» شهرت دارد

«نیزه سرنوشت» (Spear of Destiny) یا «نیزه مقدس» موضوع كتاب‌ها و داستان‌های تاریخی و تخیلی زیادی است. بسیاری عقیده دارند كه این نیزه‌ای است كه با آن پهلوی عیسی مسیح(ع) شكافته شده و در داستان‌ها آمده نیزه سرنوشت، قدرت‌های شومی به كسی كه آن را در دست بگیرد می‌دهد. عده‌ای مانند «تروور راونزكرافت» بر این عقیده‌اند كه هیتلر جنگ جهانی دوم را در جست‌وجوی این نیزه آغاز كرد. نیزه سرنوشت و ربط آن به هیتلر دستمایه اصلی بسیاری از فیلم‌ها و بازی‌هاست.

 

به نوشته همشهری؛ به فیلم تحسین شده «Constantine» یا بازی‌هایی نظیر «Spear of Destiny» محصول سال ۱۹۹۲ یا سری بازی‌های «Wolfenstein» -كه بسیاری آن را پدر بازی‌های اكشن اول شخص (FPS) می‌نامند و چندی پیش نسخه ۲۰۰۹ آن نیز به بازار عرضه شد- نام برد. مطلبی كه می‌خوانید برگرفته از كتاب «مردان اسرارآمیز» نوشته توماس اسلیمن است.

هیتلر قبل از جنگ
براساس یك كتاب خطی ناتمام به نام «من با برادر هیتلر ازدواج كردم» كه در اواخر دهه ۱۹۷۰ در مركز كتابخانه عمومی نیویورك كشف شد، «آدولف هیتلر» از نوامبر ۱۹۱۲ تا آوریل ۱۹۱۳ در خانه‌ای واقع در ناحیه «توكستت» شهر لیورپول كشور انگلستان اقامت داشته است. مورخین قبل از بررسی، آن كتاب را یك حیله تصور می‌كردند ولی وقتی آن را خواندند بسیاری از آنها به این نتیجه رسیدند كه ادعاهای نویسنده كتاب آن‌قدرها كه در ابتدا فكر می‌كردند عجیب نیست. نویسنده این كتاب جنجال‌برانگیز «بریجیت هیتلر» همسر «آلویس» برادر ناتنی آدولف است كه متولد ایرلند و نام خانوادگی او «دالینگ» بود.

او «آلویس هیتلر» را در سال ۱۹۰۹ در نمایش سالانه اسب‌ها در دوبلین ملاقات كرد. آلویس جوان و شاد اتریشی با زبان انگلیسی نه چندان روان، خود را به بریجیت ۱۷ ساله معرفی كرد. این یكی از همان مواردی بود كه عشق در اولین نگاه به وجود آمد. بریجیت مرتب با این مرد خارجی كه می‌گفت در یك هتل كار می‌كند دیدار می‌كرد ولی والدین او وقتی فهمیدند كه منظور آلویس از كار كردن در هتل، پیشخدمتی در هتل «شلبورن» است، او را نپذیرفتند. اما بریجیت كه آلویس را دوست داشت با او به لندن رفت و در آنجا با هم ازدواج كردند. یك سال بعد از ازدواج بریجیت برای آلویس پسری به دنیا آورد و نامش را «ویلیام پاتریك» گذاشتند.

بریجیت پسرش را «پت» و آلویس او را «ویلی» صدا می‌كرد. در سال دوم ازدواجشان این زوج تصمیم گرفتند كه به لیورپول بروند و آنجا رستوران كوچكی در خیابان «دال» بزنند كه موفقیت چندانی برای آنها نداشت. آلویس كه سرسخت بود تصمیم گرفت رستوران را بفروشد و مهمانخانه‌ای در قسمت دیگر شهر بخرد ولی چون كار سختی بود آلویس ورشكسته شد. بعد از این ماجرا وقتی در مسابقات اسب‌دوانی بزرگ ملی پول هنگفتی برنده شد، آینده اقتصادی او اندكی بهبود یافت. او پول خود را در صنعت تولید تیغ ریش‌تراشی به كار گرفت و با خود فكر كرد كه بهتر است در این كار شریكی نیز داشته باشد. بنابراین نامه‌ای به شوهر خواهرش «آنتون روبال» در وین نوشت و از او خواست تا همراه همسرش به لیورپول بیایند و هزینه مسافرت آنها را هم همراه نامه فرستاد. در یك صبح سرد ماه نوامبر در سال ۱۹۱۲ آلویس به اتفاق همسرش به ایستگاه قطار خیابان لایم رفتند و منتظر رسیدن قطار ساعت یازده و سی دقیقه شدند. وقتی قطار به ایستگاه رسید آنها بی‌صبرانه در انتظار پیاده شدن آنتون و همسرش بودند ولی در میان ناباوری آنها مرد جوانی را دیدند كه از قطار پیاده شد.

آن مرد كه صورتی رنگ‌پریده و كت و شلوار كهنه‌ای به تن داشت به آنها نزدیك شد و دست خود را به طرف آلویس دراز كرد. او آدولف، برادر ناتنی آلویس بود. آدولف گفت او به جای «آنتون روبال» كه بنا به دلایل مختلفی نتوانسته بود به این سفر بیاید آمده است. بحث تندی به زبان آلمانی میان آن دو در گرفت. شب هنگام آلویس برادرش را به آپارتمان خود در خیابان «آپر استن هوپ» آورد و بریجیت دید كه دو برادر رفتار دوستانه‌تری نسبت به قبل با یكدیگر دارند. او برای آنها شام درست كرد و بعد از شام آدولف به استراحت در اتاق نشیمن پرداخت. بریجیت شوهرش را به خاطر رفتار خشن با برادرش سرزنش كرد. آلویس گفت: «آدولف كسی كه من همیشه او را برادر هنرمند خودم خطاب می‌كردم از اتریش گریخته و برای ۱8 ماه فراری بوده است.

او به همین علت نزد من آمده و وقتی او در ایستگاه قطار این حرف‌ها را به من زد از اینكه چرا با آغوش باز از او استقبال نكردم متعجب بود.» آلویس گفت كه آدولف در این مدت با استفاده از هویت برادر مرده‌شان «ادموند» رفت و آمد می‌كرده است ولی زمانی كه پلیس به حیله او پی برده، با التماس پولی را كه آلویس برای مسافرت «آنتون روبال» فرستاده بود از همسر او گرفته است. براساس گفته‌های بریجیت برادر شوهر ۲۳ ساله او بیشتر وقت خود را در اطراف خانه به بطالت می‌گذراند و اغلب مشغول بازی كردن با «ویلیام پاتریك» دو ساله بود. آدولف در ابتدا خیلی كم حرف می‌زد ولی بعد از گذشت چند هفته رفتار دوستانه‌تری از خود نشان داد و درباره علاقه خود به نقاشی و برنامه‌های آینده زندگی خود صحبت كرد. او به بریجیت گفت وقتی تقاضای او برای ورود به آكادمی هنر وین توسط یك پروفسور یهودی رد شد چقدر ناامید شد زیرا آن پروفسور به او گفته گرچه استعداد كمی در مهندسی دارد ولی توانایی نقاشی ندارد. او به زن برادرش گفته بود كه روزی آلمان جایگاه اصلی خود را در جهان به دست خواهد آورد و هر وقت این سخنان را می‌گفت یك نقشه جهان متعلق به آلویس را كف اتاق پهن می‌كرد و شرح می‌داد كه چطور آلمانی‌ها ابتدا فرانسه و بعد انگلستان را فتح خواهند كرد.

در یك مورد وقتی بریجیت به حرف‌های او بی‌اعتنایی كرد، ناگهان آدولف به داد و فریاد پرداخت. بریجیت هم به او گفته بود كه او یك آلمانی نیست بلكه یك فراری فقیر اتریشی است و باعث عصبانیت آدولف شد. یك روز وقتی با برادرش به بیرون رفتند آدولف شیفته سبك معماری ساختمان‌ها و آثار تاریخی از قبیل گنبد «سنت پل» و استحكامات «تاور بریج» شد. هنگام بازگشت آن دیكتاتور آینده چند طرح از كلیسای «سنت پل» را رسم كرد. بریجیت در كتاب خود به خانم پرینتس همسایه خود كه با ستاره​بینی و مسائل فوق طبیعی سر و كار داشت اشاره كرده است و می‌گوید آدولف ساعت‌ها از وقت خود را در خانه او به سر می‌برده است و از او می‌خواسته كه از آینده‌اش با او حرف بزند. خانم پرینتس گفته بود كه آینده شگرفی در انتظار آدولف جوان است.

او با نگاه كردن به كف دست این اتریشی به او گفت كه خط سرنوشت او برجسته است و نشان می‌دهد كه او زندگی شگفت‌انگیزی خواهد داشت. او به این نكته نیز اشاره كرد كه خط قلب آدولف از مسیر سرنوشت او عبور می‌كند و این به آن مفهوم است كه اگر احساسات بر هدف زندگی او چیره شود خنثی خواهد شد. سرانجام روزی رسید كه آدولف باید به خانه‌اش برمی‌گشت و او در ماه می ‌سال ۱۹۱3 لیورپول را ترك كرد و به آلمان بازگشت. بریجیت در كتاب خود می‌نویسد خودش را برای پناه دادن مردی كه دنیا را درگیر جنگی زیانبار كرد سرزنش می‌كند و افسوس می‌خورد چرا به او زبان انگلیسی نیاموخته است. مورخین حضور هیتلر در لیورپول را واقعی دانسته و این دوران را «دوران گمشده زندگی هیتلر» نامیده‌اند. هیتلر در كتاب خود به این دوره اشاره نكرده است .به هر حال در بمباران انگلستان آخرین بمب‌های آلمان در لیورپول افتاد و خانه‌ای كه هیتلر مدتی در آن اقامت داشت نابود شد.

هیتلر و نیزه مرموز
به هر حال هیتلر به وین بازگشت و در آنجا با فروختن طرح‌هایی كه روی كارت پستال می‌كشید و كارهای دیگر به امرار معاش پرداخت. او در یك پانسیون قدیمی اقامت داشت و همیشه یك پالتوی سیاه كه یك یهودی به او داده بود را می‌پوشید. هنگام بازدید از موزه هامبورگ (در وین) و یك شیء خاص نظر او را جلب كرد و آن «نیزه مقدس» بود كه گفته می‌شد پهلوی مسیح با آن شكافته شده بود. براساس افسانه، این نیزه كه به «نیزه سرنوشت» شهرت دارد به یك سرباز رومی به نام «لانگینیوس» تعلق داشته كه مسیح را با آن كشته است و در افسانه شاه آرتور گفته شده كه «جورف» بازرگان این نیزه را از كشور «آریماتیا» به انگلیس آورده و «سر بالیم» خونخوار، «شاه پالهام» را با آن زخمی كرده است. سپس آن نیزه به اتریش برده شده و در موزه هامبورگ به عنوان بخشی از اموال خانواده سلطنتی «هابسبورگ» به نمایش در آمده است.

هیتلر نیز در كتاب‌ مقدس راجع به آن خوانده بود؛ «وقتی آنها نزد مسیح آمدند و دیدند كه قبلا مرده است پاهای او را نشكستند بلكه یكی از سربازان با نیزه‌ای پهلوی او را سوراخ كرد كه از آن سوراخ خون و آب بیرون آمد». گفته می​شود كه بعدها این همان نیزه‌ای است كه بعد​ها توسط «چارلی مگنی» حمل می‌شد و گمان می‌رفت كه این نیزه به او كمك كرده است كه در ۴7 مبارزه پیروز شود. همچنین گفته می‌شد كه وقتی چارلی مگنی برحسب تصادف آن نیزه را به زمین انداخت ناگهان مرد.سپس آن نیزه به دست «هنریش فولر» بزرگ خاندان سلطنتی ساكسون‌ها افتاد كه او لهستانی‌ها را به سمت شرق راند. بعدها نیز به تصرف پنجمین شاه ساكسون‌ها و نسل‌های بعدی او درآمد و به صورت مایملكی شد كه «هاهن استافن» از «ساوابیا» چشم طمع به آن دوخت.

نكته بسیار مهم در رابطه با این موضوع درباره فردی به نام «فردریك بارباروسا» فاتح ایتالیاست كه حتی پاپ را مقهور خود ساخت و به تبعید كرد. بارباروسا نیز مانند چارلی مگنی اشتباه مشابهی كرد و هنگامی كه در راه عبور برای شركت در جنگ‌های صلیبی سوم از روی رودخانه‌ای در سیسیل می‌گذشت نیزه از دستش افتاد و ظرف چند دقیقه مرد. به هر حال شنیدن این‌گونه داستان‌ها درباره این نیزه جادویی، قوه تخیل آن اتریشی بینوا را خسته كرده بود.

هیتلر و ماوراء الطبیعه
دكتر «والتر جانیز اشتاین» ریاضی‌دان و اقتصاددان برجسته و آشنا به امور فوق‌طبیعی بر این باور بود كه پیشوای آلمان نازی دانش گسترده‌ای درباره قدرت‌های درونی انسان داشت و آن نیزه را همانند و مترادف با عصای جادوگری می‌دانسته است. مقارن تابستان ۱۹۱۲ اشتاین با یك فروشنده كتاب‌های مسائل فوق‌طبیعی در وین ملاقات كرد و چاپ قدیمی كتاب «پارسیوال» را كه یك افسانه اتریشی درباره یك جام مقدس است و شاعر آلمانی قرن سیزدهم «ولفرام ون اشنباخ» آن را نوشته است از او خرید. حواشی این كتاب پر بود از یادداشت‌های خطی كه نشان می‌داد صاحب قبلی این كتاب نه‌تنها به امور فوق‌طبیعی آشنا بوده بلكه كینه كهنه‌ای نسبت به یهودی‌ها داشته است.

اشتاین وقتی كه در صفحه آخر این كتاب نام صاحب قبلی آن را كه هیتلر بود پیدا كرد، به فروشنده مراجعه كرد و آدرس او را گرفت. او ساعت‌ها وقت خود را صرف شنیدن نقطه‌نظر

[ دوشنبه 07 مرداد 1392 ] [ 12:58 ] [ negahesevom ]

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

نگاه سوم دریچه ایی بسوی روشنایی آرامـــــــــــــــــــــــــــــــش نیایـــــــــــــــــــــــــــــــش خودســــــــــــــــــــــــازی شـــــــــــــــــــــــــکرگزاری متجلی ساختن آرزوها و خواسته ها ♥♥♥♥♥♥ مــــــــــــــــــــــــــــراقبــــــــــــــــــــه ♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣ اگه از آن دسته انسانهای عجول وشتابزده هستید. اگه فقط نتیجه برای شما مهم است. اگه نمیتوانید صبر و حوصله پیشه خود سازید. اگه علت ها واما ها واگرها وچراهاباعث شده ناامیدی را پیشه کنید به نگاه ســـــــــــــــــــــوم ادامه ندهید نگاه سوم شکیابایی وصبر از شما میخواهدتا برای شما روشنایی به ارمغان آورد به نگاه سوم خوش آمدید ◘◘◘◘ انسانها باید بیاموزند که نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشق شان باشد، تنها کاری که می توانند بکنند این است که خودشان او را دوست بدارند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم هایی عمیق در قلب کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم، اما سال ها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم . بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیازمند است . بیاموزند انسان هایی هستند که ما را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان رابیان کنند . بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما به همان یک نقطه دو دید مختلف داشته باشند . بیاموزند کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند بلکه باید بتوانند خود را نیز ببخشند. دیگر وبسایت و وبلاگ های ما balhayeparvaz.loxblog.com وnegahesevom2.loxblog.com وzarrinmadarkavir.ir وfakharii.loxnlog.com
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

پخش ویدیو